اللغه: ادوات و آلات جمع آداه و آله هر دو به يك معنيند يعنى سبب و وسيله به عبارت اخرى چيزى كه مدخليت در ايجاد چيز ديگر داشته باشد.
قبض و بسط: يا بمعنى امساك و ارسال است يا سعه وضيق يا حزن و سرور يابد خلقى و خوش خلقى ظاهرا از براى دفع اشتراك و مجاز مراد از آنها مطلق نگهداشتن و دادن و رها كردن باشد.
روح: چيزى است كه حركت حيوانى بر آن وابسته باشد.
جارحه: از قبيل دست و پا و زبان و امثال آنها و در لغت جرح به معنى كسب اعضاء انسان را جوارح گويند به واسطه ى اينكه به اينها كسب مى كند.
غذا: يعنى تربيت و سير كردن يقال اغذاه اى اشبعه اقنا دادن مال خوب.
شرح: يعنى ثناء سزاوار معبودى است كه سوار كرد براى ما اسباب و وسائل بسيطه را و گردانيد در ما اسباب و وسائل قبض را توشه و منفعت داد و ما را بر وجه هاى زندگانى و ثابت و برقرار كرد در ما چيزى را كه كسب اعمال مى كند و تربيت كرد ما را به روزى حلال و خوب و بى نياز كرد ما را به فضل خود و سرمايه
داد ما را به منت خود.
بيان: انسان نه عبارت از اين جسد محسوس باشد، و اين جسد محسوس چيزى است كه انسان در آن موجود شد زيرا كه انسان عبارت است از حيوان مدرك كه در مقام تعبير از آن تعبير مى شود به من و ما و در ما بالاى ما و اين انسان كه عبارت از حيوان مدرك باشد از براى او قوى و مدركات قرار داده شده و محل بعضى از اينها در جسم ظاهرى قرار داده شده كه سريان در آن مثل حنا در محل خود كه اگر آن محل فاقد باشد آن قوه را به منزله ى عدم است و از براى اين قوى و مدركات هم امرى قرار داد و مامورى به عبارت اخرى خود از حيثى نوكر و خادم و از حيث ديگر آقا و مخدوم است و بعضى نه چنين است بلكه از تبعه ى قوه ى مدركه انسانيه است پس افعاليكه از انسان بروز و ظهور مى كند به واسطه ى اين دو قوى است مثلا اگر لقمه ى نانى انسان ميل مى كند و آن را بردارد و در دهان خود بگذارد اگر تامل كند چندين قوى بايست در مقام آمريت و ناهيت بيرون بيايد تا آن لقمه نان در جوف رسد پس قبض و بسط يعنى امساك و ارسال كه از انسان بروز مى كند به واسطه ى وسائلى است كه بر آن انسان سوار كرد و در آن قرار داد و اين وسائل غير حواس خمسه است كه سوار بر بدن شده است تعبير مركب و جعل نه از باب اين است كه اين دو اسباب دو جهت قرار داده شده است چنانكه بعضى توهم كردند بلكه يك نحو است ظاهرا زيرا كه سخط و رضاء بخل و جود از مدركات است كه در انسان قرار داده شده تا انسان انسان شود پس تعبير از باب تفنن است نه حقيقت مغايرت است فتامل.
..........................



















